این یک قصه نیست... دروغ هم نیست

سیدامیر سیاح، 23 اسفند 90
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۱۶

پریروز ۷۷تومان بن خواروبار صداسیما در جیب داشتم و تصادفا از نزدیک فروشگاه مربوطه در خیابان مطهری رد می شدم. توقف کردم تا تکلیف بن را روشن کنم. مسئول فروشگاه گفت: «جنس اش تمام شده برو هرچی می خواهی بردار»...

یک سوپر نسبتا بزرگ بود. ناچار بودم جنسهای سوپری بردارم. تعدادی رب، ماکارونی، روغن، سس، پودر، صابون، شامپو و ... ریختم توی یک چرخ و بردم صندوق. هنگام رفتن بسمت صندوق، با پیرمردی که از روبرو می آمد برخوردم. صورتی با چین و چروکهای عمیق و ته ریش سفید داشت و اورکت خاکی رنگی پوشیده بود. از آن اورکتها که دهه۶۰ حزب اللهی ها و رزمنده ها می پوشیدند. چند ثانیه ای ناخودآگاه به صورت زحمت کشیده اش خیره شدم. سلام کرد. جواب دادم و رفتم بطرف صندوق. صندوقدار جنسهایم را از اشعه صندوقش گذراند و گفت اینها به اندازه ارزش بن ات نشده برو ۲۴هزار تومن دیگه جنس بردار. داخل فروشگاه همان پیرمرد بازهم توجه ام را جلب کرد که گوشه ایستاده بود و چنداسکناس کهنه را می شمرد. تیپ اش شبیه کارگرهای بازنشسته بود. وقتی دوباره پای صندوق رسیدم، همان پیرمرد جلوتر از من بود. یک قوطی پودر و یک کیسه قند خریده بود. صندوقدار پودر و کیسه قند را از جلوی اشعه صندوقش رد کرد و گفت: دوهزار تومن. پیرمرد هم مشتی اسکناس به صندوقدار داد. یک هزارتومانی، سه دویست تومانی و چهار صدتومانی کهنه. کار من که در صندوق تمام شد. مشغول جادادن خریدهایم در کیسه های مجزا شدم. پیرمرد هم داشت قوطی پودر و کیسه قندش را در گونی کهنه ای جا می داد. سرم را به سر پیرمرد نزدیک کردم و به آهستگی طوری که کسی نشنود گفتم: برادر، از اینها هرچی می خواهی بردار. پیرمرد نیم نگاهی به کیسه هایم کرد و زیرلب با خجالت گفت: یه رب بده!. به همراه قوطی رب خواستم یکسری جنس دیگر هم داخل گونی اش بریزم ولی قبول نکرد و با همان صدای آهسته گفت: نریز، توهم زن و بچه داری... . گفتم: وضع من خوبه نگران من نباش، پرسیدم شغل ات چیه پدرجان؟ با همان صدای ضعیفی که این بار به بغض می گرایید گفت: کارگر بودم، شش ماه حقوق ندادند و کارخانه مان تعطیل شده. صبح ها می آیم تهران دنبال روزی...

همینطور که درددل می کرد صدایش هم ضعیف تر و بغض آلودتر می شد. می خواستم چیزهایی داخل گونی اش بریزم اما بادست پس می زد. در این بین قطره ای از گونه اش روی دستم چکید. جرات نکردم به صورتش نگاه کنم. با صدای ضعیفی که دیگر شنیده نمی شد چیزی گفت و رفت. چند ثانیه خشکم زد. آمدم بیرون فروشگاه با نگاه تعقیب اش کردم... با گونی کهنه اش در پیاده روی شلوغ خیابان مطهری گم شد.

این ماجرا یک قصه نبود... دروغ هم نبود. عینا در ظهر روز یکشنبه۲۱ اسفند در فروشگاه تعاونی مصرف کارکنان صداسیما در تقاطع خیابانهای مطهری و مفتح اتفاق افتاد.

این ماجرا دروغ نبود. دروغ؛ وعده های پوچ مدیران مدعی رفع تبعیض و بی عدالتی و بیکاری است که ندانم کاریهای اقتصادی شان، تورم سرکش و فشار بی سابقه ای بر مردم و واحدهای تولیدی ایجاد کرده است.

دروغ؛ وعده های نمایندگانی است که چشم بسته به لوایح تورم زای بودجه رای داده اند و حاضر نیستند مسئولیت تصمیمات شان را بپذیرند.

چقدر جز زدیم که اینطور بودجه های انبساطی مبتنی بر دلارهای نفتی، بیماری هلندی و رکود تورمی ایجاد می کند. هم تورم ناشی از نقدینگی را تشدید و سفره مردم را خالی می کند، هم بازارمان را پر از کالای خارجی و هم تولید کننده داخلی را بیچاره می کند... اما آنها که باید می شنیدند گوششان بدهکار نبود.

وضعیت پیرمردی که ظهر دیروز با گونی کهنه ای بردوش در همهمه خیابان مطهری گم شد، نمونه ای از نتایج ندانم کاری های اقتصادی با پشتوانۀ رجزخوانی های تبلیغاتی است

/ 0 نظر / 12 بازدید